تبليغاتX
سیگار ، چایی
روزنوشته های یک سیگاری



Dance me to the end of love



+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 بهمن1388ساعت 4 بعد از ظهر  توسط امين  | 



از موضع قدرت حرف زدن و بحث كردن نه تنها خوب نيست بلكه منزجر كننده است.

تو در كنار معشوقه‌ات هستي، هماني كه من هم دوستش دارم و با من در مورد زندگي حرف ميزني. تو او را در آغوش گرفته‌اي و به من ايراد مي‌گيري كه چرا ترانه‌هاي غمگين گوش ميدهم. خب لعنتي من نمي‌توانم بگويم كه آن كسي كه در آغوش توست عشق من است. تو كه فهميده بودي من عاشقم، زماني كه از من سئوال مي‌كردي و من مي‌خواستم جوابت را بدهم تو او را بيشتر در آغوشت مي‌فشردي، تو از قبل برنده بودي و من به پيروزي تو حسادت مي‌كنم. من به تو، فقط به خاطر آن دختري كه دوستش دارم و در آغوش توست حسادت ميكنم.


* كسي فندك دارد ؟



+ نوشته شده در  سه شنبه 27 بهمن1388ساعت 9 قبل از ظهر  توسط امين  | 



عادل فردوسي پور

طنين گرم صداش، هر غيرفوتبالي رو هم پاي گيرنده‌ها نگه مي‌داره. يادم مياد جام جهاني 98 بود كه چندتا از بازي‌ها رو گزارش كرد و همه به دنبال سابقه صاحب صدا مي‌گشتند و اونهايي كه فوتبال‌هاي آرشيوي رو نگاه مي‌كردن با صداش آشنا بودن.

عادل يعني نود و نود يعني عادل. نودي كه سال 78 شروع شد و به يكي از پر بيننده‌ترين برنامه‌هاي بعد از انقلاب تبديل شد. برنامه‌اي كه اخيراً فقط فوتبالي‌ها رو پاي تلويزيون نگه نمي‌داره بلكه مخاطبان جديدي پيدا كرده.

عادل يكي از نوابغ ايراني، يكي از موفق‌ترين مجريان دنيا و يكي از شجاعان روزگاره.

عادل دوستت دارم و براي خودت و برنامه نودت آرزوي ماندگاري دارم.


* چشم علي‌آبادي و آخوندزاده و عزيزمحمدي و چندتاي ديگه بتركه.



+ نوشته شده در  سه شنبه 20 بهمن1388ساعت 2 بعد از ظهر  توسط امين  | 



ياد اون جوک قديمي افتادم، همون که يه يارو ميره پيش يه روانپزشک ميگه:

- دکتر برادر من ديوونه است، اون فکر ميکنه مرغه!

-خوب چرا نميفرستيش تيمارستان؟

- ميخواستم بفرستمش ولي تخم مرغاشو لازم دارم !

خوب گمونم اين خيلي شبيه طرز فکر فعلي من راجع به روابط زن و مرده. ميدونيد روابط کاملا غير منطقيه ديوونه‌وار و مسخره است ولي گمونم هممون به اين روابط ادامه ميديم چون به تخم مرغاش احتياج داريم!


نقل از : "آني‌هال" اثر "وودي آلن"


+ نوشته شده در  دوشنبه 19 بهمن1388ساعت 9 قبل از ظهر  توسط امين  | 



گفت : مواظب باش فيلتر نشي!

گفتم : فيلتر شدن سعادت مي‌خواد كه ما نداريم.



+ نوشته شده در  یکشنبه 18 بهمن1388ساعت 9 قبل از ظهر  توسط امين  | 


خدايا!

تو اگه طرف ما رو نمي‌گيري، طرف اونها رو هم نگير. تو اين روزها كه خبر اعدام و حبس و كشته شدن جوون‌ها اعصابمون رو به كلي به هم ريخته، ديگه خبر از كشته شدن 9 تا از بچه‌هاي گل روزگار زير بهمن خيلي دردناكه.

خدايا من میدونم نسلمون چطور داره نابود میشه ، تو دیگه قلع و قمع نکن . . .


* متوجه شدين كه مدتيست فقط خبراي بد ميشنويم!؟


+ نوشته شده در  شنبه 17 بهمن1388ساعت 11 قبل از ظهر  توسط امين  | 


ديشب برام يه ايميل اومد كه عكس دختر و پسرهايي بود كه براي ورود آيت‌الله خميني و در ادامه پيروزي روز 22 بهمن 57 داشتند خوشحالي مي‌كردند و دست‌هاشون رو به نشانه پيروزي بالا گرفته بودند. دخترهايي كه با موهاي رقصان در باد لبخندهاي عجيبي به چهره داشتند. دختراني كه فقط 3 سال بعد مجبور شدند بر خلاف اعتقادشون چادر و روسري به سر بكشند و پسرهايي كه ديگه در كنار دختران نبودند. خيلي غم‌انگيز بود.


انتها نوشت: فكر كن كه اين همه شهيد بدي و خون بريزي تا در قبالش آزاديت رو ازت بگيرن. واقعاً دردآوره.

انتها نوشت2: يه پسر سيگاري هم حق داره بعضي وقت‌ها بغض كنه، اونم با ديدن لبخند بر روي لبانِ دختران و پسران روزهاي انقلاب.



+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 بهمن1388ساعت 8 قبل از ظهر  توسط امين  | 



اي درد تو ام درمان در بستر ناكامي

اي ياد تو ام مونس در گوشه تنهايي

وي خاطره‌ات پونز نوك تيز ته كفشم



پايان نوشت: هنوز دلتنگم به خاطر خيلي چيزا . . .



+ نوشته شده در  دوشنبه 12 بهمن1388ساعت 4 بعد از ظهر  توسط امين  | 


بسم‌الله الرحمن الرحيم


!عـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد!م





زيرنوشت: دلم بدجور گرفته. دوست دارم چشم‌هايم را ببندم و ديگر باز نكنم. هيچ وقت.

زيرنوشت دو: دلم براي خدا ميسوزد كه با نامش همه كار ميكنند.


+ نوشته شده در  یکشنبه 11 بهمن1388ساعت 11 قبل از ظهر  توسط امين  | 


آقای رئیس، این خانوم ، این آقا و فک و فامیلاشون دست به دست هم دادن که منو نابود کنن. پاسبان گذاشته سر محل که منو دستگیر کنه... انگار من جنایت کرده ام. حالا هم باید نفقه شو بدم ...  هم خونه رو بدم ، هم مهریه رو بدم ... هم بچه مو بدم ، هم شرفمو بدم . چرا؟ چرا؟ من نمی تونم طلاق بدم؟ من نمی تونم . این زن ، این زن سهم منه، حق منه، عشق منه . . . من طلاق نمی دم . . .


نقل از : "هامون" اثر "داريوش مهرجويي"

 

آخر نوشت يك: درسته كه داريوش مهرجويي يكي از كارگردان‌هايي است كه از دستش دلخورم، ولي كارهاش رو دوست دارم. اين پست هم براي داريوش بود و هامونش.

آخر نوشت دو: البته هامون بدون خسرو شكيبايي رو مگه ميشه تصور كرد.

 



+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 بهمن1388ساعت 9 قبل از ظهر  توسط امين  | 



من امسال به جشنواره فيلم و تاتر نميرم، نميرم، نميرم،

هر سال دهه فجر رو به خاطر جشنواره فيلم تحمل ميكردم، حالا بايد يكي ديگه از دلخوشي‌هام رو بذارم كنار.

از پارسال تا امسال به اندازه ده سال گذشته. خاطره پارسال چقدر برام دوره . . .




ته نوشت: تحريم ميكنم، حتي اگر يك نفر باشم.

ته نوشت دو: بعضي از كارگردان ها نااميدم كردن.

ته نوشت سه: درود به شرف استاد كيميايي كه قبل از جشنواره فيلمش رو نمايش داد. حالا ميفهمم كه چرا ميرم همه فيلمهاشو ميبينم. يه حس دروني بود كه از اين ادم خوشم ميومد. حالا ميبينم كه اشتباه نكردم و اين حركت استاد واقعا ارزش تقدير و تشكر داره. استاد متشكريم كه به آزادي  وطنت احترام گذاشتي.



+ نوشته شده در  دوشنبه 5 بهمن1388ساعت 10 قبل از ظهر  توسط امين  | 

 

 

حالا دیگه اون فنجان روزمرگی ولرم رو گذاشته روی میز و اومده تا روی آسفالت درددل کنه.

وبلاگ جدیدش رو شروع کرده، خوب مینویسه و من نوشته هاش رو دوست دارم. کوتاه مینویسه و دلنشین. به وبلاگ قبلیش عادت کرده بودم و حتی تعدادی از اونها رو از بر بودم. نوشتم تا بگم که "خوشحالم که دوباره شروع کردی سهای دوست داشتنی . . ."

 

پایین نوشت: البته اصلا به همین سادگی هم شروع نکرد.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 بهمن1388ساعت 9 قبل از ظهر  توسط امين  |