تبليغاتX
سیگار ، چایی
روزنوشته های یک سیگاری


يك

ساعت 3:30 صبح:
بهت زنگ ميزنن. گوشي رو برمي‌داري. بهت ميگن دوتا از دوستات تصادف كردن، ميايي بريم پليس‌راه كمك بچه‌ها! ساعت 9 صبح جلسه داري. ميگي وقت نداري ولي بهت خبر بدن كه چي شده. مي‌خوابي.


ساعت 8:00 صبح:

داري از روي پل عابر رد ميشي. زنگ ميزني ببيني از بچه‌هايي كه تصادف كردن چه خبر. ميگن فلاني فوت كرد. خشكت ميزنه. باورت نميشه. فحش ميدي. سكوت ميكني. بعضت ميتركه. آروم نميشي.
يكي از دوستات رو از دست دادي.
***
دو
ساعت 12:30 شب:

يكي از دوستات بهت زنگ ميزنه. ميگه بيداري؟ ميگي، بيدارم. مياد دنبالت. باهات كار مهمي داره. تا 4 صبح در مورد اينكه چندتا ديگه از دوستات دارن چكار ميكنن حرف ميزنه. اول باورت نميشه. بعد تحقيق مي‌كني. از چندتا ديگه هم چندتا چيز ديگه مي‌شنوي. از هر سه تاشون بدت مياد. اعصابت بهم مي‌ريزه. بغض هم ميكني ولي گريه‌ات نمياد. داري متنفر ميشي.
سه تا از دوستات رو از دست دادي.
***
سه
ساعت 1 ظهر:

يك روزه كه از مسافرت برگشتي. حالت بد نيست. خوش گذشته. يكي از دوستات زنگ ميزنه. از دست يكي ديگه از دوستات ناراحته. تو بهش ميگي با هموني كه ازش ناراحته حرف بزنه. حرف ميزنه.

ساعت 1:30 ظهر:

اون يكي بهت زنگ ميزنه. اون هم ناراحته. اون هم باهات حرف مي‌زنه. تو مي‌خوايي خودت رو از موضوع بكشي كنار. مي‌كشي كنار. هر دو ناراحت ميشن. اين بار بيشتر تلاش مي‌كني. از دستشون نمي‌دي. ولي اونها همديگر رو از دست مي‌دن.

دو تا از دوستات ديگه باهم دوست نيستن.
***
چهار
ساعت 2:30 صبح:

خوابي. برات اس ام اس مياد. بيدار ميشي. مي‌بيني يكي از دوستات به تو و بقيه دوستات اس ام اس داده. «ديگه نميتونم و نميخوام به دوستي‌مون ادامه بدم. لطفن ديگه با من رابطه نداشته باشيد. بدي‌هامو به خوبي‌هاتون ببخشيد. با آرزوي موفقيت». دوبار ميخوني. سه بار ميخوني. چهاربار ميخوني. نمي‌فهمي چي نوشته. سر در نمياري. همين رو بهش مي‌گي. ديگه خبري ازش نميشه. گوشيش هم خاموشه. اس ام اس هات هم ديگه بهش نمي‌رسه.
يكي ديگه از دوستات رو هم از دست مي‌دي.
***
پنج
ساعت 4:00 صبح:
داري به همه دوستايي كه هفت سال باهاشون دوست بودي فكر ميكني، سردرد مي‌گيري. نصف‌شون رو از دست دادي. بعضي‌هاشون رو ناخواسته، بعضي‌ها رو هم دقيقا خواسته. داري از بغض مي‌تركي. ولي گريه نمي‌كني. از خونه ميزني بيرون. ميري تو ماشين ميشيني و يه سيگار روشن مي‌كني. همه روزهايي كه باهم داشتين از جلوي چشمات رد ميشه. يه خاطره مشترك داري كه اتفاقن، همه اونهايي كه از دستشون دادي توش هستن. كليپ ساخته بودين. همه ميخنديدن. تو هم مي‌خندي، ولي با اشكات قاطي ميشه. حالت داره بهم مي‌خوره. ماشين رو روشن ميكني و تو تهران خالي چرخ مي‌زني و به اين موضوع فكر مي‌كني كه همه روياهات خيلي راحت مي‌تونه از بين بره. همين و همين.

از اين مي‌ترسم كه بقيه دوستانم رو هم خيلي راحت از دست بدم. خيلي راحت.




+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 بهمن1390ساعت 8 بعد از ظهر  توسط امين  | 


ما در پياله عكس رخ يار ديده‌ايم، ، ،

براي همينه كه از اون موقع تا حالا پياله‌مون رو دستمون گرفتيم.



+ نوشته شده در  یکشنبه 6 آذر1390ساعت 10 بعد از ظهر  توسط امين  | 


يهو از خواب بيدار ميشي، ميبيني هوس كردي يكي از رفيقات رو خيلي خيلي زود ببيني. نميدوني چرا. فقط ميدوني بايد ببينيش. بايد پيشت باشه. مهم نيست كه باهاش حرف بزني يا نزني. فقط پيشت باشه. همين...



ولي اون ديگه نيست.

ميري لپ‌تاپت رو روشن ميكني. يكي از فيلم‌هايي كه توش داره ميرقصه رو پيدا ميكني. پنج دقيقه ميبيني. ديگه نميتوني...
بغضت ميتركه. هق هق ميكني. ولي اون هنوز داره ميرقصه و ميخنده . . .

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 شهریور1390ساعت 5 بعد از ظهر  توسط امين  | 



رفتيم جلسه فني گزارش‌هاي تحليل با مشاور ارشد كارفرما، طرف كل گزارش رو تائيد كرده بعد برگشته ميگه فقط به جاي واژه As Built تو گزارش‌هاتون بنويسين: «چون ساخت».

ما مونديم ايني كه آقاي مشاور گفت، فحشه يا واژه فرهنگستان ادب!!!



+ نوشته شده در  یکشنبه 13 شهریور1390ساعت 4 بعد از ظهر  توسط امين  | 


هيچوقت باهم مست نشديم.

بالاخره بايد يكي جواب ماموران را ميداد!


+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 مرداد1390ساعت 3 بعد از ظهر  توسط امين  | 


وقتي مستم تو در كنار مني،

رمز ماندگاري تو در كنار من، دائم‌الخمري ست.



+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 خرداد1390ساعت 10 بعد از ظهر  توسط امين  | 


وقتي مستي، پرده‌ها تكان ميخورند،

حتي اگر پنجره‌ها بسته باشند.

وقتي مستي در اتاق باد مي‌آيد . . .



+ نوشته شده در  سه شنبه 17 خرداد1390ساعت 3 بعد از ظهر  توسط امين  | 


مشخصه‌ي کتاب خوب اين است که هر چه انسان پيرتر مي‌شود، به آن علاقه‌ي بيشتري مي‌يابد.


کريستف ليشتنبرگ- نگاه‌هاي تازه از ميان سوراخ‌هاي کهنه

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 فروردین1390ساعت 11 قبل از ظهر  توسط امين  | 

كتاب داستاني محبوب شما كدام است؟

مثل اينكه آخرين فرصت براي انتخاب هست. هميشه دير ميرسم. اميدوارم خيلي دير نشده باشد.


يك: شاخ، پیمان هوشمندزاده، چشمه

دوستداشتني نوشته پيمان هوشمندزاده. وقتي كتاب را دست ميگيري، زمين گذاشتنش سخت مي‌شود. وقتي خواندم فكر مي‌كردم كه خيلي مردانه نوشته ولي وقتي در جلسه كتابخواني دوستانه‌اي كه ماهي يكبار با دوستان برگزار ميكنيم، نظر خانم‌هاي خواننده هم در مورد اين كتاب مثبت بود. خب حتما خوب نوشته كه همه دوستش داشتيم.


دو: یوسف‌آباد خیابان سی و سوم،‌ سینا دادخواه، چشمه

سينا با يك گل زيبا شروع كرده. سينا هم سن و سال خودم است و مثل خودم عاشق شهر. شهري كه من را در برميگيرد. به راحتي با فضاي داستان ارتباط برقرار كردم. همراه چهار شخصيت داستان شدم و نگران سرنوشت‌شان. سينا خيلي خوب شروع كرده. منتظر داستان بعدي او هستم تا ببينم ايا فقط يك جرقه بود يا داستان‌نويس توانگري خواهد شد.


سه: برو ولگردی کن رفیق، مهدی ربی، چشمه

داستان‌هايت مثل همشهريانت خونگرم هستند. شايد مدت‌ها منتظر همچين داستان‌هايي بودم. اولي را خيلي دوست داشتم. بعدي ها هم خوب بودند. منتظرم تا باز از او داستان بخوانم.


پانوشت يك: از رضا شكرالهي عزيز ممنونم.

پانوشت دو: ديگر كتاب‌هايي كه از هشتاد و هشت خواندم. (ذوب‌شده، عباس معرفی، ققنوس - قطار در حال حرکت است، میترا داور، هیلا - ابر صورتی، علیرضا محمودی‌ایرانمهر، چشمه)


+ نوشته شده در  دوشنبه 15 فروردین1390ساعت 11 قبل از ظهر  توسط امين  | 

خوشا شيراز و وصف بي مثالش . . .


.

.

يه ضرب المثل شيرازي هست كه ميگه:

چرا عاقل كند كاري . . . (كلاً)

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 اسفند1389ساعت 10 قبل از ظهر  توسط امين  |